ماهان دانلود

ماهان دانلود

رمان آغوش اجباری از نگار قادری با فرمت pdf,java,epub,apk

رمان آغوش اجباری از نگار قادری

رمان آغوش اجباری از نگار قادری

رمان آغوش اجباری از نگار قادری

نام رمان : آغوش اجباری

به قلم : نگار قادری

حجم رمان : ۳.۰۱ مگابایت پی دی اف , ۱.۰۵ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۴ مگابایت نسخه ی جاوا , ۱۵۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

قصه یه دل یه عشق
قصه یه ما شدن یا نشدن
حنا دختر قصه عاشق میشه عاشق کسی که اونم عاشقش بود و یکی دیگه هم عاشق حناش بود
محمد پسر عمویه حنا با حنا عهدو پیمان بسته بودند…
بهم دل داده بودن
ولی دست تقدیر از هم جداشون میکنه و حنارو مجبور به اغوش اجباری میکنه
محمد این وسط کجا میره به کجا میرسه
حنا از دوری محمد چیکار میکنه
کسی که عاشق حنا بودو حنا بهش بی تفاوت بود به کجا میرسه
سرانجام این عشق چی میشه
این دو دل چجوری به هم میرسن
ایا اصلا میرسن یه نه…؟؟؟


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان آغوش اجباری از نگار قادری با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان آغوش اجباری از نگار قادری با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان آغوش اجباری از نگار قادری با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان آغوش اجباری از نگار قادری با فرمت jad

دانلود رمان آغوش اجباری از نگار قادری با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان آغوش اجباری از نگار قادری با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

وقتی اسممو صدا میکرد قلبم از تپدین می ایستاد و دوباره شروع میکرد به زدن طوری میزد که میخواست
از جاش کنده بشه زبونم قفل میشدو دیگه نمیتونستم حرف بزنم
پیش دوستام راحت از محمد میگفتم بدون ترس بدون دلهره
سمیه دوست صمیم همیشه میگفت حنا من اگه جات بودم میرفتم همه چیو میزاشتم کف دستش میگفتم
که بهت علاقه دارم
ولی اونا حس منو درک نمیکردن من نمیتونستم اسم این حس رو عشق بزارم
چون با محمد عید تا عید هم دیگه رو نمیدیدم اونم اگه میدیدم به جز دو کلمه،سلام و خداحافظ چیزی
باهم نمیگفتیم
چون از وقتی به سن تکلیف رسیده بودم بابام اجازه نمیداد با پسر عمو و پسر عمه حرفی بزنم
همیشه میگفت دختر نباید با یه نامحرم حرف بزنه هروقت یه مرد حتی پیر مرد بام حرف میزد حرف بابام تو
سرم اکو میشد
واس همین برا خودمم عجیب بود این حس میگفتم اقتضایه سنمه درست میشه
حتی اگه میفهمیدم حسم عشقه هیچ وقت نمیرفتم بهش ابراز علاقه کنم
ابروم میرفت
باید این راز رو تو سینه خودم دفن کنم
دوتا خواهرو یه برادر داشتم دختر ارشد خونواده من بودم
خواهرام نگارو ندا و بردارم نوید
عید نوروز رسیده بود بابام گفت میریم شهرستان

همیشه عید نوروز یا عید رمضان میرفتیم شهرستان و خونه مامانبزرگم همه جمع میشدیم و هم دیگه رو
ملاقات میکردیم
بابا چون کارش ساختو ساز بود و بیشترم به خاطر درسهایه من نمیرفتیم چون وقت نداشتیم
خدارو شکر ما تو شیراز بودیم و مثل شهرستان یا روستاهایه شیراز نبود که دختر بشینه تو خونه و ظرف
بشوره منم مث شیرازیا مدرسه میرفتمو تصمیم داشتم تا اخر ادامه بدم
منم مث شیرازیا مدرسه میرفتمو تصمیم داشتم تا اخر ادامه بدم
بابام به تبعید از شیرازیا دخترشو فرستاده بود مدرسه تا کم نیاره .
از خوشحالی رو پام بند نبودم

رمان آغوش اجباری از نگار قادری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *